| نقد صوفی نه همه صافی بیغش باشد | ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد | |
| صوفی ما که ز ورد سحری مست شدی | شامگاهش نگران باش که سرخوش باشد | |
| خوش بود گر محک تجربه آید به میان | تا سیه روی شود هر که در او غش باشد | |
| خط ساقی گر از این گونه زند نقش بر آب | ای بسا رخ که به خونابه منقش باشد | |
| ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست | عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد | |
| غم دنیی دنی چند خوری باده بخور | حیف باشد دل دانا که مشوش باشد | |
| دلق و سجاده حافظ ببرد باده فروش | گر شرابش ز کف ساقی مه وش باشد |
نیمرخ عرق کرده ی ماه نیز کار من است
به بهشت نمیروم اگر مادرم آنجا نباشد...
قسمتی از وصیت نامه "حسین پناهی"
شیشه عطربهار، لب دیوار شکست...
و هوا پر شده از بوی خدا،
همه جا آیت اوست،
دیدنش آسان است...
"... بهاران خجسته باد ..."

بهار ۱۳۸۶ - گلپایگان
گرمن ز میِ مُغانه مستم، هستم
گر کافرُ گبرُ بت پرستم، هستم
هر طایفه ای به من گمانی دارد
من زانِ خودم، هرآنچه هستم،هستم
در آخرین روزهای سال، با نزدیک شدن حال و هوای عید نوروز...
برای عده ای یادِ "بوی عیدی"، زنده می شود... "بوی توپ، بوی کاغذ رنگی"...
و یاد " فرهاد مهراد" نیز بیشتر...
بويِِ ِ عيدي٬ بوي ِ توپ٬ بوي ِ کاغذ رنگي. بوي تند ماهي دودي وسط سفره نو
بوي ِ ياس جانماز ترمه مادر بزرگ
با اينا٬ زمستونو سر ميکنم با اينا٬ خستگيمو در ميکنم
شادي شکستن ِ قلک پول٬... وحشت ِ کم شدن سکه عيدي از شمردن زياد
بوي اسکناس تا نخورده ی لاي کتاب
با اينا٬ زمستونو سر ميکنم با اينا٬ خستگيمو در ميکنم
فکر عاشق شدن يه دختر چادر سياه... شوق يک خيز بلند از روي بته هاي نور
برق ِ کفش جفت شده ِ تو گنجه ها
با اينا٬ زمستونو سر ميکنم با اينا٬ خستگيمو در ميکنم
عشق ِ يک ستاره ساختن٬ با پولک
ترس ِ ناتموم گذاشتن ِ جريمه هاي ِ عيد مدرسه
بوي گل محمدي٬ که خشک شده لاي کتاب
با اينا٬ زمستونو سر ميکنم با اينا٬ خستگيمو در ميکنم
بوي باغچه٬ بوي حوض ... عطرخوب نذري
شب جمعه پي فانوس٬ توي کوچه گم شدن
توي جوي لاجوردي ٬ هوس يه آبتني
با اينا٬ زندگيمو سر ميکنم با اينا٬ خستگيمو در ميکنم...
كودكانه - شعر: شهيار قنبري

فرهاد مهراد .... هنرمندی که با صدای خود در عصر از خود بيگانگی٬ مخاطبش را خوب شناخته بود ... در دوره ای که عشوه و غمزه ٬ سرجهازی موفقیت برای هر خواننده بود از کليشه های تکراری و رقت بار فاصله گرفت و راهی ديگرگونه در پيش گرفت... احترام به شعور٬ ذهن و گوش مخاطب ... او از گيسوی کمند يار و رنگ چشمهاش و خال لبش...! فاصله گرفت و از جمعه های خونين خواند ... از کوچه های باريک و خونه های تاريک ...
فرياد اعتراض در ترانه های آهنین مردی شنیده می شد، که عاشق جسارت و اعتراض به وضع دوران، کمترين ويژگيش بود و حبس ٬ بازخواست و مواخذه کمترين جزايش .... او فرهاد بود، که این وظيفه را به جان خرید و پرچم ترانه را بر دوش کشيد ...
و اما فرهاد، از عشق هم می خواند...از سقفی اندازه قلب من و تو ... .
یادش گرامی.
كفشهايم كو ؟
چه كسي بود صدا زد : سهراب ؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ .
مادرم در خواب است .
و منوچهر و پروانه، و شايد همه مردم شهر .
شب خرداد به آرامي يك مرثيه از روي سر ثانيه ها مي گذرد
و نسيمي خنك از حاشيه سبز خواب مرا مي روبد .
بوي هجرت مي آيد :
بالش من پر آواز پر چلچله هاست .
صبح خواهد شد
و به اين كاسه آب
آسمان هجرت خواهد كرد .
بايد امشب بروم .
***
من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم
حرفي از جنس زمان نشنيدم .
هيچ چشمي، عاشقانه به زمين خيره نبود .
كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد .
هيچكس زاغچه اي را سر يك مزرعه جدي نگرفت .
من به اندازه يك ابر دلم مي گيرد
وقتي از پنجره مي بينم "حوري"
دختر بالغ همسايه
پاي كمياب ترين نارون روي زمين فقه ميخواند
***
چيزهايي هم هست، لحظه هايي پر اوج
( مثلاً شاعره اي را ديدم
آنچنان محو تماشاي فضا بود كه در چشمانش آسمان تخم گذاشت .
و شبي از شبها،
مردي از من پرسيد:
تا طلوع انگور، چند ساعت در راه است ؟ )
***
بايد امشب بروم
بايد امشب چمداني را
كه اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم
و به سمتي بروم
كه درختان حماسي پيداست،
روبه آن وسعت بي واژه كه همواره مرا مي خواند .
يك نفر باز صدا زد : سهراب !
كفش هايم كو ؟
*****
بیاد شاعر نقاش - سهراب سپهری


عکسها: خرداد ۱۳۸۸
۱۴ گونه از پرندگان تالاب انزلی از قبیل عقاب تالابی، عقاب دریایی پالاس، عقاب شاهی، عروس غاز، اردک سرسفید و اردک بلوطی در معرض خطر انقراض قرار دارند.
پلیکان سفید، اردک تاجدار، اردک چشم طلایی، مرگوس کاکلی، بوتیمار کوچک، حواصیل خاکستری و حواصیل ارغوانی تعدادی از گونه های حمایت شده است.
برای دیدن دیدنی های تالاب انزلی که همانا بهتر که نادیدنی بمانند... با قایق موتوری یکی از دوستان انزلیچی اصیل... ! به گذر گاه های پرپیچ و خم نیزار های این مجموعه طبیعی و اکوتوریسمی که در کنوانسیون ۱۹۷۱ رامسر از آن به عنوان یکی از سرمایه های اکولوژی جهان از آن یاد شده ... وارد شدیم... وای...
(چشمتون روز بد نبینه...) اولا آب تالاب رنگ آب نداشت (سیاه) ...! و شدیدا بوی تند مواد نفتی و روغنی داشت . این ماده سیال انگار ترکیبی از مواد یاد شده + فاظلاب خانه های اطراف بود. دوما اینکه آبهای راکد و آرام این مرداب تبدیل شده به مرکز دپوی زباله های شهری و غیر قابل بازیافت مثل بطری های پلی پروپیلین و... شهر انزلی و مناطق پیرامونی... مابقیش هم که قابل بازگو کردن نیست(تورهای سرگردان ماهی گیری و شکارچیان مخصوص و...)بماند.
بی چاره پرنده ............. بی چاره نیلوفر ............. بی چاره ماهی
ما امروزیها هم ...!!! که لیاقت حفظ و نگهداری این اثر طبیعی رو نداریم ... پس بهتره که تا دیر نشده مستد کاملی از این مجموعه ساخته بشه .... تا نسل های بعدی به خرابه های این اثر طبیعی بعنوان یک بنای تخریب شده تاریخی نگاه نکنند... لااقل فیلمشو ببینند و لذت ببرن.

میانکاله (گلستان)تابستان ۷۸
حدود ۲۰۰-۳۰۰ متر بالاتراز مغازه پدرم پیرمردی بود که بساط سیگار فروشی داشت ... چهره این پیر مرد بخاطر چین و چروکهای زیادش همیشه برام یه علامت سوال خاص بود... یکبار ازش خواهش کردم که اجازه بده من از چهرش عکاسی کنم. اما پیرمرد شدیدا برافروخته شد و با عصبانیت زیاد منو فراری داد...
در نهایت یک روز ابری لنز تله ۳۰۰ میلیمتی بدستم رسید که رفتم در پیاده روی مقابل( اون طرف خیابون) با حدود ۳۰-۴۰ متر فاصله و ۱ حلقه نگاتیو (۲۴ فریمی) را فقط و فقط از چهره این مرد چروکیده از جور زمان عکاسی کردم... البته نا گفته نمونه که بخاطر ابری بودن هوا کنتراست خوبی بدست نیاوردم. و این عکس از بقیه بهتر شده بود...

آورده اند که:
" در معبدی نپالی گربه ای بود که هنگام مراقبه ی راهب ها مزاحم تمرکز آن ها می شد .
بنا بر این استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد. این روال سال ها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن ها شد . سال ها بعد استاد بزرگ در گذشت . گربه هم مرد .
راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام مراقبه به درخت ببندند تا اصول مراقبه را درست به جای آورده باشند. سالها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای نوشت درباب: اهمیت بستن گربه "
سلف پرتره من . جبهه جنوبی دماوند (بارگاه سوم) شهریور۸۶

تاطلوعی دیگر .... بدرود
بختیاری ها جهت پاسداشت جنگاوران و دلاوران خود بر روی قبر آنان مجسمه ای تراشیده از سنگ و به شكل شیر با نقوشی از اسب و شمشیرو دیگر نمادهای جنگی قرار می دادند که هر كدام معنا و مفهومی خاص دارد. شیر سنگی یادآور تاریخ پرحادثه وپر فراز و نشیب گذشته این قوم است. قدیمی ترین شیرهای سنگی موجود در این منطقه هم مربوط به دوره صفویه است.

شیر سنگی - لرستان. خرداد ۸۴



دهه شصت دهه خاکی عمر ما
چسب ضربدری رو شیشهها، آژیر قرمز - سفید ، ضد هوایی، بمباران دیوارصوتی، پناهگاه، صدای آمبولانس، دفترچه بسیج، گرویی شیشههای نوشابه، هاچ زنبورعسل، آدامس خروس نشان، مداد شیر نشان، پاککنهای بد پاککن، پلنگ صورتی، کیفهای چمدانی با کلید کوچک فلزی، سنگرهایی که توی خیابان چیده شده بود، والور، گردسوز، بوی نفت، کاغذ کاهی، دهه شصت خاطرت هست؟
آلوچه. لواشک سیری 5 زار. آب انجیر - آب قیسی سر کوچه مدرسه. کرایه 20 ریالی تاکسیها. اتوبوسهای دو طبقه. سیگار جیرهای هفتهای دو پاکت تیر و آزادی اشنو ویژه و هما بیضی بدون فیلتر برای مستضعفین سیگاری با دفترچه بسیج اقتصادی....
کمیته. حاجی قربان کارخانه ای - دانیال و ... تویوتا لندکروز. پاترول زرد. صيح جمعه با راديو. نوذری، آذری. ملون، كفش ملی و بلا. وین. پفک نمکی مینو. توپ دولایه. صفهای طولانی سینما. چراغ علاالدین. برنچ تایلندی وارداتی. تافی با مزهی کاغذ. بوفه مدرسه. عدسی. بربری. فیلم سینمایی عصرهای جمعه شبکه یک. نوشابه فقط با ساندویچ. فیلم های آپارات بروسلی و دوربین های فیلمبرداری سوپر۸ . شوهای قدیمی رنگارنگ ...
بستنی آلاسکا. کانادادرای. ترکشهای ضدهوایی روی پشت بوم.شکستن دیوار صوتی هواپیماهای عراقی. شلیک. تماشای بمبارانهای هوایی از رو پشت بوم ویدیوهای پیچیده شده لای پتو. کارملا، اسمارتیز، توک، ویفر، تیتاپ، برنامه کودک ساعت پنج. سنگرسازی تو مدرسه....
رادیو، قصههای شب، دفتر صد برگ دو تومان. تعلیم و تعلم عبادت است. صف. صبحگاه. مرگ بر امریکا. مرگ بر شوروی. دير کردههای در مدرسه. خانم معلم. آقای ناظم. کابل. شلنگ. تنبیه باخوکاروسط انگشتها. دعای فرج. نارنجکهای پلاستیکی قلکدارت. تفنگ ساچمهای سر کوچه مدرسه.سرباز بگیر ژاندارمری ...
روزنامه کیهان. اطلاعات. 2 تومن. مجله دانشمند. کوپن. صف بانک. دکه روزنامه فروشی دور میدون. صف خرید کیهان ورزشی و دنیای ورزش. فیلم بایکوت. تخمه فروشی که میگفت: ننهام بو داده (یعنی اینکه خونگیه تخمههاش)...
5 زاری تلفن سکهای. واتو واتو صبح جمعه. آینه عبرت، آ تقی جمعه شب ساعت ۹. کیسههای کمک به رزمندگان تو مدارس. شلوار لی. لوله تفنگی. شلوار۶ جیب چینی. تفنگ. پانک. گشت ثارالله. مایکل جکسون. مدونا. گشت جندالله. بامزی. موش کوهستان پناهگاههای داخل مدرسه. قلکهایی به شکل مسجد الاقصی. پرچم اسراییل و امریکا کف زمین مدرسه....
ادامه برنامه تا چند لحظه دیگر. مقنعه خاكستری. چادر مشکی. جوراب سفید قدغن.لباسهای سفید یا مشکی. کیهان بچهها. زرمیخ، جوهر لیمو، کاربیت، پرمنگنات، گوگرد، منیزیم.اون اواخر هم اکلیل و سرنج. جاده ابریشم. پنجشنبهها سخنرانی امام خمینی از جماران. رادیو: شنوندگان عزیز توجه فرمایید، مارش حمله... شنوندگان عزیز توجه فرمایید. رزمندگان سپاه اسلام... . صدایی که هم اکنون میشنوید وضعیت قرمز... . دوا گلی، مرکو کروم ....
لاستیک دور سفید، قالپاق مگسی، بوق ده یازده، سونی شصت و چهار، باند خبرزه ای، پیکان کارلوکس دهه چهل. توی دهه شصت یک کوله خاکی داشتیم که باهاش مدرسه میرفتیم. کلاسهای آموزش نظامی. گازاشک آور...
آتاری. کوله خاکی، شلوار خاکی، پوتین خاکی، یادش بخیر دهه شصت دهه خاکی عمر ما بود. ما روحمان را در دهه شصت جا گذاشتیم...
منبع : یک ای میل ناشناس
دعای دفع بلا
نقل است: در روزگاری نه چندان دور کاروانی از تجار بهمراه مال التجاره فراوان به قصد تجارت راهی دیاری دوردست شد. در میانه راه حرامیان کمین کرده به قصد غارت اموال به کاروان یورش بردند. طولی نکشید که محافظان کاروان از پای درآمده یا تسلیم گشته و دزدان به جمع آوری اموال و اثاث از روی شتران مشغول شدند. حرامیان هرچه بود گرد آوردند از مسکوکات و جواهرات و امتعه و هر چه ارزشمند بود به زور ستاندند. در بین اموال مسروقه یکی ازحرامیان کیسه ای پر از سکه های زر یافت که بسیار مایه تعجب بود چه آنکه در داخل همان کیسه به همراه سکه های زر تکه کاغذی یافت که روی آن آیه ای از قرآن در مضمون دفع بلا نوشته شده بود. حرامی شادی کنان کیسه را به نزد سر دسته دزدان برد و تمسخر کنان اشارتی نیز به دعای دفع بلا نمود. رئیس دزدان چون واقعه بدید دستور داد صاحب کیسه را احضار کنند. طولی نکشید که تاجری فلک زده مویه کنان به پای سردسته حرامیان افتاد که آن کیسه از آن من بود و لعن و نفرین بسیار نثار عالم دینی نمود و همی گفت که من گول آن عالم را خوردم و تا آن لحظه معتقد بودم که دعای دفع بلا واقعا کارگر خواهد بود.
رئیس حرامیان اندکی به فکر فرو رفت سپس دستور داد کیسه زر را به صاحبش بر گردانند. یکی از حرامیان برآشفت که این چه تدبیری است و مگر ما قطاع الطریق نیستیم.
رئیس دزدان پاسخ چنین داد: ای ابله، درست است که ما دزد مال مردمیم اما هرگز قرار نبود که دزد ایمان مردم باشیم.
"" حکایت ""
جک از یک مزرعهدار در تکزاس یک الاغ خرید به قیمت ۱۰۰ دلار. قرار شد که مزرعهدار الاغ را روز بعد تحویل بدهد. اما روز بعد مزرعهدار سراغ جک آمد و گفت: متأسفم جوون. خبر بدی برات دارم. الاغه مرد.
جک جواب داد: ایرادی نداره. همون پولم رو پس بده.
مزرعهدار گفت: نمیشه. آخه همه پول رو خرج کردم.
جک گفت: باشه. پس همون الاغ مرده رو بهم بده.
مزرعهدار گفت: میخوای باهاش چی کار کنی؟
جک گفت: میخوام باهاش قرعهکشی برگزار کنم.
مزرعهدار گفت: نمیشه که یه الاغ مرده رو به قرعهکشی گذاشت!
جک گفت: معلومه که میتونم. حالا ببین. فقط به کسی نمیگم که الاغ مرده است.
یک ماه بعد مزرعهدار جک رو دید و پرسید: از اون الاغ مرده چه خبر؟
جک گفت: به قرعهکشی گذاشتمش. ۵۰۰ تا بلیت ۲ دلاری فروختم و ۸۹۸ دلار سود کردم.
مزرعهدار پرسید: هیچ کس هم شکایتی نکرد؟
جک گفت: فقط همونی که الاغ رو برده بود. من هم ۲ دلارش رو پس دادم. !!!... شنا کردن در جهت جريان آب،
از عهده ماهي مرده هم بر مي آيد ...

معبد آناهیتا - کنگاور
من میتوانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشتهخو يا شیطانصفت باشم ،
من می توانم تو را دوست داشته يا ازتو متنفر باشم،
من میتوانم سکوت کنم، نادان و يا دانا باشم،
چرا که من یک انسانم، و اینها صفات انسانى است.
و تو هم به یاد داشته باش :
من نباید چیزى باشم که تو میخواهى ، من را خودم از خودم ساختهام،
تو را دیگرى باید برایت بسازد و تو هم به یاد داشته باش
منى که من از خود ساختهام، آمال من است ،
تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.
لیاقت انسانها کیفیت زندگى را تعیین میکند نه آرزوهایشان
و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو میخواهى
و تو هم میتوانى انتخاب کنى که من را میخواهى یا نه
ولى نمیتوانى انتخاب کنى که از من چه میخواهى .
میتوانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.
میتوانى از من متنفر باشى بىهیچ دلیلى و من هم ،
چرا که ما هر دو انسانیم. اين جهان مملو از انسانهاست ،
پس این جهان میتواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.
تو نمیتوانى برایم به قضاوت بنشینى و حكمی صادر كني و من هم،
قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.
دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و میستایند،
حسودان از من متنفرند ولى باز میستایند،
دشمنانم کمر به نابودیم بستهاند و همچنان میستایندم،
چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،
نه حسودى و نه دشمنى و نه حتا رقیبى، من قابل ستایشم، و تو هم.
یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد
به خاطر بیاورى که آنهایى که هر روز میبینى و مراوده میکنى
همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت،
اما همگى جایزالخطا.
نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسانها را از پشت نقابهاى متفاوتشان شناختى،
و یادت باشد که کارى نه چندان راحت است...
قسمتی از دست نوشتههای مهاتما گاندی