تبليغاتX
Amir Farhad BAKHSHI امیر فرهاد بخـشی
من کوه شده ام و دیگر به هیچ کس نمی رسم...
اما تو آدم باش !
+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 اسفند1390ساعت 12:46  توسط امیر فرهاد بخشی  | 

بیاموزیم که:

با احمق بحث نکنیم و بگذاریم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند.

با وقیح جدل نکنیم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روح ما را تباه می‌کند.

از حسود دوری کنیم چون اگر دنیا را هم به او تقدیم کنیم باز از زندان تنگ حسادت بیرون نمی آید.

تنهایی را به بودن در جمعی که ما را از خودمان جدا می کند، ترجیح دهیم.

از «از دست دادن» نهراسیم که ثروت ما به اندازه شهامت ما در نداشتن است.

بیشتر را بر کمتر ترجیح ندهیم که قدرت ما در نخواستن و منفعت ما در سبکباری است.

کمتر سخن بگوییم که بزرگی ما در حرفهایی است که برای نهفتن داریم، نه برای گفتن.

از سرعت خود بکاهیم، که آنان که سریع تر می دوند، فرصت اندیشیدن به خود نمی دهند.

دیگران را ببینیم، تا در دام خویشتن محوری، اسیر نشویم.  ...
+ نوشته شده در  دوشنبه 17 بهمن1390ساعت 20:26  توسط امیر فرهاد بخشی  | 


عقاب ها در مدرسه غازها 

توی زندگی ، تفاوت آدم ها در نگاه شون به زندگی ، به اندازه تعداد اونهاست . همون طور که صورت ها و ظاهر آدم ها با هم فرق داره ، توی افکار و رفتارشون هم با هم تفاوت دارن .
به نوعی می شه گفت هر انسانی یک کتابه . تا زمانی که بازش نکنی و نخونیش ، اون رو کامل نشناختی . اصلا هم آسون نیست چون گاهی بعضی کتاب ها اونقدر وحشتناک هستند که تا چند وقت از خوندنشون کابوس می بینی و آشفته می شی ولی گاهی خوندن بعضی کتاب ها تا سال ها مستت می کنه چون یک جمله اش می تونه روحت رو دوباره از اول جلا بده و دلت رو صاف کنه  .
 
توی این دنیا از بچگی ، ما تعلیم داده می شیم و قوانینی برای ذهن بی برنامه و خالی ما وضع میشه که از طرف خانواده ، دوست ، مدرسه و اجتماع خودآگاه ، نا خودآگاه ، مستقیم ، یا غیرمستقیم ، ارادی و غیرارادی در مغز کوچیک ما جا گرفته که پاک کردن و از اول نوشتن قوانین، اراده فولادی و تمرین خیلی زیاد می خواد .
 
دکتر وین دایر در کتاب عظمت خود را دریابید، میگه :
آدم ها دو دسته هستند: غازها و عقاب ها. هرگز نباید عقاب ها رو به مدرسه غازها فرستاد و نباید افکار دست و پا گیر غازها فکر عقاب ها رو مشغول کنه. کسی که مثل غاز هست و تعلیم داده شده، نمی تونه درست پرواز کنه و به خار و خاشاک گیر می کنه که مانع پروازش می شه . ولی عقاب رسالتش اوج گرفتنه . عقابی که مثل غاز رفتار می کنه از ذات خودش فرار می کنه .
 
بدترین چیز ندونستن قوانین عقاب هاست . این که ندونیم چطوری عقاب باشیم :
غازها همه مثل هم فکر می کنند و همیشه هم ادعا می کنند که درست فکر می کنند . افکارشون کپی شده هست و اصلاً خلاقیت نداره . اکثر مواقع هم همگی با هم به نتایج یکسان می رسند چون دقیقا مثل هم فکر می کنند .
عقاب ها میدونند زمانی که همه مثل هم فکر می کنند در واقع اصلا کسی فکر نمی کنه .
 
غازها همیشه می دونند غاز دیگه چطوری زندگی کنه بهتره . هر کسی جای کس دیگه تصمیم می گیره . برای همین اکثراً یا دیر به بلوغ ( فکری  جنسی – احساسی ) می رسن و یا اصلا بالغ نمی شن.
عقاب ها به خلاقیت ذهن هر کس اعتقاد دارن و در زندگی, ماهی گیری به فرد یاد می دن و نه ماهی . در محله عقاب ها هر کسی جای خودش باید فکر کنه و کسی مسوولیت زندگی کس دیگه رو به عهده نمی گیره.
 
 غازها از جسمشون بیش از حد کار می کشن و تمام توان داشته و نداشته رو به کار می گیرن ولی به نتایج دلخواه نمی رسن  .
عقاب ها اول تمام جوانب کار رو در نظر می گیرن ، باتوجه به تجارب قبلی و برنامه ریزی های ذهن خلاقشون تصمیم می گیرند و بعد شروع به کار می کنند . عقاب ها ایمان دارند که تلاش جسمی به تنهایی اصلا برای کار کافی نیست .
 
غازها حریم شخصی ندارند و بارها و بارها وارد حریم خصوصی عقاب ها می شن چون حرمت ندارند .
عقاب ها به حریم شخصی هر فردی احترام می زارن و قاطعانه به افرادی که وارد حریم خصوصی اونها می شن تذکر می دن .
 
غازها باید همه رو راضی نگه دارند و تمام تلاششون رو در روابط می کنند که همه انسان ها ، تک به تک از اونها راضی باشند . به جای انجام وظایف و رسالت خودشون ، رضایت همه اطرافیان رو با هر زحمتی شده به دست می یارن چون اگر به دست نیارن احساس خلا می کنند .
عقاب ها می دونند که به دست اوردن رضایت همه افراد امکان نداره و نیمی از مردم همیشه با نیمی از افکار اون ها مخالفند و این وظیفه یک عقاب نیست که مخالفانش رو راضی نگه داره .
 
 غاز نه نمی گه و همش شاکی هست که چرا باید این همه به دیگران توجه کنه .
عقاب در مواقعی که لازم هست ، به راحتی نه می گه .
 
غاز شرط اول ارتباط رو صمیمیت بیش از حد می دونه .
عقاب شرط اول ارتباط رو احترام متقابل می دونه .
 
غاز نمی خواد باور کنه که دشمنی داره .
عقاب می دونه که باید دشمنش رو ببخشه ولی بهش اعتماد نمی کنه .
 
غاز از تجربیات درس نمی گیره و فقط آزار می بینه .
عقاب بعد از گذروندن سختی مسئله ، به فکر پذیرش مسئله و درس های ممکنه هست .
 
غاز از دلش هیچ وقت حرف نمی زنه .
عقاب با دلش زندگی می کنه .
 
غاز یا احساسیه و یا منطقی .
عقاب می دونه که در دورانی از زندگی باید مغز رو پرورش و ورزش دارد و در دورانی دیگه باید دل رو نوازش داد و به حرف های دل بها داد .
 
غاز اشتباه نمی کنه .
عقاب می دونه اگر هیچ وقت اشتباهی نکرده ، دلیلش اینه که اصلا دست به عملی نزده .
 
غاز جای دیگران زندگی می کنه .
عقاب می دونه که باید به دیگران کمک کنه ولی جای کسی نباید زندگی کنه چون تجربه خود بودن رو از اون فرد گرفته .
 
غاز همیشه همه کار می تونه انجام بده .
عقاب می دونه چه کارهایی رو می تونه انجام بده و چه جایی باید اعلام کنه که از عهده اون بر نمی یاد .
 
غاز همیشه مجبوره .
عقاب همیشه مختاره و اگر به جبر روزگار مجبور شد کاری رو انجام بده ، می پذیره و می گه : ترجیح می دم این کار رو انجام بدم .
 
زمان تفریح غاز مشخص نیست .
عقاب برای تفریحش برنامه ریزی می کنه و می دونه که فاصله خالی این نت تا نت بعدی در موسیقی ، دلیل دل نشین بودن اون هست .
 
غاز همیشه ناراضیه و شاکی و همیشه در حال شناخت عامل این بدبختی است .
عقاب همیشه راضیه و می دونه هر سختی هم پایانی داره . عقاب باور داره ان مع العسر یسرا .
 
غاز عبادت عادتش شده .
عقاب تکرار و عادت و روزمرگی رو مرگ دل و پرستش می دونه .
 
غاز نسبت به عقاب یا احساس برتری می کنه و یا احساس ضعف .
عقاب باور داره برتری وجود نداره . اصل فقط تفاوت است که باعث برتری کسی بر کس دیگه نمی شه .
 
غاز زیاد از مغزش کار می کشه البته بدون بهره وری لازم .
عقاب مفید فکر می کنه و از اشتباهاتش درس می گیره .
 
 
غاز می خواد غاز باشه چون غاز بودن و نپریدن خیلی آسون تر از پرواز و اوج گرفتنه.
عقاب بر عقاب بودن اصرار داره ، حتی اگر بارها به مدرسه غازها رفته باشه و به خاطر عقاب شدن بهای سنگینی رو بپردازه .
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 16 آبان1390ساعت 23:6  توسط امیر فرهاد بخشی  | 

همیشه سکوتم به معنای پیروزی نیست...  ،

گاهی سکوت میکنم...
 
شاید بفهمی چه بی صدا باختی .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 شهریور1390ساعت 22:50  توسط امیر فرهاد بخشی  | 


هندویی عقربی را دید که در آب برای نجات خویش دست و پا میزند ...
هندو به قصد کمک دستش را به طرف عقرب دراز کرد اما عقرب تلاش کرد تا نیشش بزند !
 
با این وجود مرد هنوز تلاش میکرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد اما عقرب دوباره سعی

 کرد او را نیش بزند !!!
مردی در آن نزدیکی به او گفت : چرا از نجات عقربی که مدام نیش میزند دست نمیکشی ؟!
 
هندو گفت : عقرب به اقتضای طبیعتش نیش میزند طبیعت عقرب نیش زدن است و طبیعت

من عشق ورزیدن ...
چرا باید از طبیعت خود که عشق ورزیدن است فقط به علت این که طبیعت عقرب نیش زدن

 است دست بکشم ؟!
 

 
  پس هیچگاه از عشق ورزیدن دست نکش همیشه خوب باش حتی اگر
اطرافیانت نیش بزنند 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 خرداد1390ساعت 14:12  توسط امیر فرهاد بخشی  | 

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست
همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت

سر تسلیم من و خشت در میکده‌ها
مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت

ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل
تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت

نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس
پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت

حافظا روز اجل گر به کف آری جامی
یک سر از کوی خرابات برندت به بهشت

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 اردیبهشت1390ساعت 15:56  توسط امیر فرهاد بخشی  | 

رو سیاهتر از ذغال



زمستانی است



که تعبیر خوابش



                   بهار نیست...

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 فروردین1390ساعت 23:1  توسط امیر فرهاد بخشی  | 

یادت هست

هنوز جهان از حضور تو نمایان بود

من از میان دستان تو

همان گونه می گذشتم که

 از زمان عبور می کردم

...

چون اندیشه هایم, پر از ابهام بودی

صیقلت می دادم

و تو تنها مشعلی می شدی

برای آتش کشیدن شبهایم.
+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اسفند1389ساعت 0:11  توسط امیر فرهاد بخشی  | 


نقد صوفی نه همه صافی بی‌غش باشد ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد
صوفی ما که ز ورد سحری مست شدی شامگاهش نگران باش که سرخوش باشد
خوش بود گر محک تجربه آید به میان تا سیه روی شود هر که در او غش باشد
خط ساقی گر از این گونه زند نقش بر آب ای بسا رخ که به خونابه منقش باشد
ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد
غم دنیی دنی چند خوری باده بخور حیف باشد دل دانا که مشوش باشد
دلق و سجاده حافظ ببرد باده فروش گر شرابش ز کف ساقی مه وش باشد

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 آذر1389ساعت 17:59  توسط امیر فرهاد بخشی  | 

عکس های لخت این آسمان را من گرفته ام.

نیمرخ عرق کرده ی ماه نیز کار من است

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 آذر1389ساعت 17:27  توسط امیر فرهاد بخشی  | 

 
 
بعد از مرگم،                                                                          

به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبد شکافی کند،   من به آن مشکوکم..!
 
قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.

بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید.

به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!

عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است.

بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.

کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!

مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.

روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!

کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند.

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.

گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.

در مجلس ختم من گاز اشکآور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.

از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم.

به بهشت نمیروم اگر مادرم آنجا نباشد...

                                                      قسمتی از وصیت نامه "حسین پناهی"                         

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 تیر1389ساعت 20:3  توسط امیر فرهاد بخشی  | 

باز هم "نقل است":
مریضی با حالتی زار و درمانده نزد طبیب رفت و به او گفت که بیماری عجیبی به جانش افتاده و هر جای بدنش را که فشار می‌دهد دردی عظیم و جانکاه او را فرامی‌گیرد و این درد آنقدر زیاد است که به گریه می‌افتد. نمی‌داند دچار چه نفرینی شده است که همه قسمت‌های سالم بدنش ناگهان به این روز افتاده‌اند.
طبیب با تعجب گفت: "این غیرممکن است که همه بخش‌های سالم بدن ناگهان از کار بیفتند."
مریض با قیافه حق به جانبی گفت: "ببینید حتی وقتی لاله گوشم را هم فشار می‌دهم باز همان درد جانگداز فرامی‌رسد و مرا عذاب می‌دهد!"
طبیب کمی بیمار را معاینه کرد و سپس با خنده گفت: "شما همه جای بدنتان سالم است. مشکل شما این است که انگشت اشاره دست شما شکسته و به همین دلیل هر وقت آن را روی بخشی از بدن خود، هر جایی که باشد قرار می‌دهید درد شدیدی را حس مي‌كنيد.
ای کاش به جای اینکه به جان بدن خودتان بیفتید، انگشت خود را روی سنگ و خاک و در و دیوار می‌گذاشتید. فورا می‌فهمیدید که مشکل در کجاست و بی‌جهت به بخش‌های سالم بدن خود شک نمی‌کردید."

 
+ نوشته شده در  شنبه 22 خرداد1389ساعت 18:10  توسط امیر فرهاد بخشی  | 

شیشه عطربهار،  لب دیوار شکست...

و هوا پر شده از بوی خدا،

همه جا آیت اوست،

دیدنش آسان است...

"... بهاران خجسته باد ..."

شقایق

بهار ۱۳۸۶ -  گلپایگان

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 فروردین1389ساعت 0:8  توسط امیر فرهاد بخشی  | 

خیام نیشابوری:

 گرمن ز میِ مُغانه مستم، هستم

گر کافرُ گبرُ بت پرستم، هستم

هر طایفه ای به من گمانی دارد

من زانِ خودم، هرآنچه هستم،هستم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 اسفند1388ساعت 17:38  توسط امیر فرهاد بخشی 


در آخرین روزهای سال، با نزدیک شدن حال و هوای عید نوروز... 

برای عده ای یادِ "بوی عیدی"، زنده می شود... "بوی توپ، بوی کاغذ رنگی"...

و یاد " فرهاد مهراد" نیز بیشتر... 


بويِِ ِ عيدي٬ بوي ِ توپ٬ بوي ِ کاغذ رنگي.   بوي تند ماهي دودي وسط  سفره نو

بوي ِ ياس جانماز  ترمه مادر بزرگ

با اينا٬ زمستونو سر ميکنم       با اينا٬ خستگيمو در ميکنم

شادي شکستن ِ قلک پول٬...   وحشت ِ کم شدن سکه عيدي از شمردن زياد

بوي اسکناس تا نخورده ی لاي کتاب

با اينا٬ زمستونو سر ميکنم       با اينا٬ خستگيمو در ميکنم

فکر عاشق شدن يه دختر چادر سياه...   شوق يک خيز بلند از روي بته هاي نور

برق ِ  کفش جفت شده ِ تو گنجه ها

با اينا٬ زمستونو سر ميکنم        با اينا٬ خستگيمو در ميکنم

عشق ِ يک ستاره ساختن٬ با پولک

ترس ِ ناتموم گذاشتن ِ  جريمه هاي ِ  عيد مدرسه

بوي گل محمدي٬ که خشک شده لاي کتاب

با اينا٬ زمستونو سر ميکنم     با اينا٬ خستگيمو در ميکنم

بوي باغچه٬ بوي حوض ... عطرخوب نذري

شب جمعه پي فانوس٬    توي کوچه گم شدن

توي جوي لاجوردي ٬ هوس  يه آبتني

با اينا٬ زندگيمو سر ميکنم       با اينا٬ خستگيمو در ميکنم...

 

كودكانه - شعر: شهيار قنبري

 

فرهاد مهراد

فرهاد مهراد .... هنرمندی که با صدای خود در عصر از خود بيگانگی٬ مخاطبش را خوب شناخته بود ... در دوره ای که عشوه و غمزه ٬ سرجهازی موفقیت برای هر خواننده بود از کليشه های تکراری و رقت بار فاصله گرفت و راهی ديگرگونه در پيش گرفت... احترام به شعور٬ ذهن و گوش مخاطب ... او از گيسوی کمند يار و رنگ چشمهاش و خال لبش...! فاصله گرفت و از جمعه های خونين خواند ... از کوچه های باريک و خونه های تاريک ...

فرياد اعتراض در ترانه های آهنین مردی شنیده می شد، که عاشق جسارت و اعتراض به وضع دوران، کمترين ويژگيش بود و حبس ٬ بازخواست و مواخذه کمترين جزايش .... او فرهاد بود، که این وظيفه را به جان خرید و پرچم ترانه را بر دوش کشيد ... 

و اما فرهاد، از عشق هم می خواند...از سقفی اندازه قلب من و تو ... .                                                             

یادش گرامی. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 اسفند1388ساعت 7:24  توسط امیر فرهاد بخشی  | 

كفشهايم كو ؟

چه كسي بود صدا زد : سهراب ؟

آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ .

مادرم در خواب است .

و منوچهر و پروانه، و شايد همه مردم شهر .

شب خرداد به آرامي يك مرثيه از روي سر ثانيه ها مي گذرد

و نسيمي خنك از حاشيه سبز خواب مرا مي روبد .

بوي هجرت مي آيد :

بالش من پر آواز پر چلچله هاست .

صبح خواهد شد

و به اين كاسه آب

آسمان هجرت خواهد كرد .

بايد امشب بروم .

***

من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم

حرفي از جنس زمان نشنيدم .

هيچ چشمي، عاشقانه به زمين خيره نبود .

كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد .

هيچكس زاغچه اي را سر يك مزرعه جدي نگرفت .

من به اندازه يك ابر دلم مي گيرد

وقتي از پنجره مي بينم "حوري"

دختر بالغ همسايه

پاي كمياب ترين نارون روي زمين فقه ميخواند

***

چيزهايي هم هست، لحظه هايي پر اوج

( مثلاً شاعره اي را ديدم

آنچنان محو تماشاي فضا بود كه در چشمانش آسمان تخم گذاشت .

و شبي از شبها،

مردي از من پرسيد:

تا طلوع انگور، چند ساعت در راه است ؟ )

***

بايد امشب بروم

بايد امشب چمداني را

كه اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم

و به سمتي بروم

كه درختان حماسي پيداست،

روبه آن وسعت بي واژه كه همواره مرا مي خواند .

يك نفر باز صدا زد : سهراب !

كفش هايم كو ؟

*****

بیاد شاعر نقاش - سهراب سپهری

+ نوشته شده در  شنبه 3 بهمن1388ساعت 18:53  توسط امیر فرهاد بخشی  | 

 

 

 

         عکسها: خرداد  ۱۳۸۸

         ‪۱۴‬ گونه از پرندگان تالاب انزلی از قبیل عقاب تالابی، عقاب دریایی پالاس، عقاب شاهی، عروس غاز، اردک سرسفید و اردک بلوطی در معرض خطر انقراض قرار دارند.
پلیکان سفید، اردک تاجدار، اردک چشم طلایی، مرگوس کاکلی، بوتیمار کوچک، حواصیل خاکستری و حواصیل ارغوانی تعدادی از گونه های حمایت شده است.

        برای دیدن دیدنی های تالاب انزلی که همانا بهتر که نادیدنی بمانند... با قایق موتوری یکی از دوستان انزلیچی اصیل... ! به گذر گاه های پرپیچ و خم نیزار های این مجموعه طبیعی و اکوتوریسمی که در کنوانسیون ۱۹۷۱ رامسر از آن به عنوان یکی از سرمایه های اکولوژی جهان از آن یاد شده ... وارد شدیم... وای...

         (چشمتون روز بد نبینه...) اولا آب تالاب رنگ آب نداشت (سیاه) ...! و شدیدا بوی تند مواد نفتی و روغنی داشت . این ماده سیال انگار ترکیبی از مواد یاد شده + فاظلاب خانه های اطراف بود. دوما اینکه آبهای راکد و آرام این مرداب تبدیل شده به مرکز دپوی زباله های شهری و غیر قابل بازیافت مثل بطری های پلی پروپیلین و... شهر انزلی و مناطق پیرامونی... مابقیش هم که قابل بازگو کردن نیست(تورهای سرگردان ماهی گیری و شکارچیان مخصوص و...)بماند.

بی چاره پرنده ............. بی چاره نیلوفر ............. بی چاره ماهی 

     ما امروزیها هم  ...!!! که لیاقت حفظ و نگهداری این اثر طبیعی رو نداریم ... پس بهتره که تا دیر نشده مستد کاملی از این مجموعه ساخته بشه .... تا نسل های بعدی به خرابه های این اثر طبیعی بعنوان یک بنای تخریب شده تاریخی نگاه نکنند... لااقل فیلمشو ببینند و لذت ببرن.

+ نوشته شده در  جمعه 11 دی1388ساعت 19:55  توسط امیر فرهاد بخشی  | 

 

میانکاله (گلستان)تابستان ۷۸

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 دی1388ساعت 23:53  توسط امیر فرهاد بخشی 

      حدود ۲۰۰-۳۰۰ متر بالاتراز مغازه پدرم پیرمردی بود که بساط سیگار فروشی داشت ... چهره این پیر مرد بخاطر چین و چروکهای زیادش همیشه برام یه علامت سوال خاص بود... یکبار ازش خواهش کردم که اجازه بده من از چهرش عکاسی کنم. اما پیرمرد شدیدا برافروخته شد و با عصبانیت زیاد منو فراری داد... 

در نهایت یک روز ابری لنز تله ۳۰۰ میلیمتی بدستم رسید که رفتم در پیاده روی مقابل( اون طرف خیابون) با حدود ۳۰-۴۰  متر فاصله  و ۱ حلقه نگاتیو (۲۴ فریمی) را   فقط  و فقط از چهره این مرد چروکیده از جور زمان عکاسی کردم... البته نا گفته نمونه که بخاطر ابری بودن هوا کنتراست خوبی بدست نیاوردم. و این عکس از بقیه بهتر شده بود...

                                                       


                                                                                             زمان عکسبرداری: بهار ۱۳۷۳

 


+ نوشته شده در  سه شنبه 24 آذر1388ساعت 21:48  توسط امیر فرهاد بخشی 

آورده اند که:

" در معبدی نپالی گربه ای بود که هنگام مراقبه ی راهب ها مزاحم تمرکز آن ها می شد .

 بنا بر این استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد. این روال سال ها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن ها شد . سال ها بعد استاد بزرگ در گذشت . گربه هم مرد .

راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام مراقبه به درخت ببندند تا اصول مراقبه را درست به جای آورده باشند. سالها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای نوشت درباب: اهمیت بستن گربه "

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 آذر1388ساعت 0:37  توسط امیر فرهاد بخشی 

 

سلف پرتره من . جبهه جنوبی دماوند (بارگاه سوم) شهریور۸۶

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آبان1388ساعت 8:55  توسط امیر فرهاد بخشی 

 

تاطلوعی دیگر .... بدرود

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 21:41  توسط امیر فرهاد بخشی 

 

بختیاری ها جهت پاسداشت جنگاوران و دلاوران خود بر روی قبر آنان مجسمه ای تراشیده از سنگ و به شكل شیر با نقوشی از اسب و شمشیرو دیگر نمادهای جنگی قرار می دادند که هر كدام معنا و مفهومی خاص دارد. شیر سنگی یادآور تاریخ پرحادثه وپر فراز و نشیب گذشته این قوم است. قدیمی ترین شیرهای سنگی موجود در این منطقه هم مربوط به دوره صفویه است.

شیر سنگی - لرستان. خرداد ۸۴

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آبان1388ساعت 21:59  توسط امیر فرهاد بخشی  | 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت 20:10  توسط امیر فرهاد بخشی 

دهه شصت دهه خاکی عمر ما

       چسب ضربدری رو شیشه‌ها، آژیر قرمز - سفید ، ضد هوایی، بمباران دیوارصوتی،  پناهگاه، صدای آمبولانس، دفترچه بسیج، گرویی شیشه‌های نوشابه، هاچ زنبورعسل، آدامس خروس نشان، مداد شیر نشان، پاک‌کن‌های بد پاک‌کن، پلنگ صورتی، کیف‌های چمدانی با کلید کوچک فلزی، سنگرهایی که توی خیابان چیده شده بود، والور، گردسوز، بوی نفت، کاغذ کاهی،  دهه شصت خاطرت هست؟

       آلوچه. لواشک سیری 5 زار. آب انجیر - آب قیسی سر کوچه مدرسه. کرایه 20 ریالی تاکسی‌ها.   اتوبوسهای دو طبقه.  سیگار جیره‌ای هفته‌ای دو پاکت تیر و آزادی اشنو ویژه و هما بیضی بدون فیلتر برای مستضعفین سیگاری با دفترچه بسیج اقتصادی....

       کمیته. حاجی قربان کارخانه ای - دانیال و ... تویوتا لندکروز. پاترول زرد. صيح جمعه با راديو. نوذری، آذری. ملون، كفش ملی و بلا. وین. پفک نمکی مینو. توپ دولایه. صف‌های طولانی سینما. چراغ علاالدین. برنچ تایلندی وارداتی. تافی با مزه‌ی کاغذ. بوفه‌ مدرسه. عدسی. بربری. فیلم سینمایی عصرهای جمعه شبکه یک. نوشابه فقط با ساندویچ. فیلم های آپارات بروسلی و دوربین های فیلمبرداری سوپر۸ . شوهای قدیمی رنگارنگ ...

       بستنی آلاسکا. کانادادرای. ترکش‌های ضدهوایی روی پشت بوم.شکستن دیوار صوتی هواپیماهای عراقی. شلیک. تماشای بمباران‌های هوایی از رو پشت بوم   ویدیوهای پیچیده شده لای پتو. کارملا، اسمارتیز، توک، ویفر، تی‌تاپ، برنامه کودک ساعت پنج. سنگرسازی تو مدرسه....

       رادیو، قصه‌های شب، دفتر صد برگ دو تومان. تعلیم و تعلم عبادت است. صف. صبح‌گاه. مرگ بر امریکا. مرگ بر شوروی. دير کرده‏های در مدرسه. خانم معلم. آقای ناظم. کابل. شلنگ. تنبیه باخوکاروسط انگشتها. دعای فرج. نارنجک‌های پلاستیکی قلکدارت. تفنگ ساچمه‌ای سر کوچه مدرسه.سرباز بگیر ژاندارمری ...

       روزنامه کیهان. اطلاعات. 2 تومن. مجله دانشمند. کوپن. صف بانک. دکه روزنامه فروشی دور میدون. صف خرید کیهان ورزشی و دنیای ورزش. فیلم بایکوت. تخمه فروشی که میگفت: ننه‌ام بو داده (یعنی اینکه خونگیه تخمه‌هاش)...

        5 زاری تلفن سکه‌ای. واتو واتو صبح جمعه. آینه عبرت، آ تقی جمعه شب ساعت ۹. کیسه‌های کمک به رزمندگان تو مدارس. شلوار لی. لوله تفنگی. شلوار۶ جیب چینی. تفنگ. پانک. گشت ثارالله. مایکل جکسون. مدونا.  گشت جندالله. بامزی. موش کوهستان پناهگاه‌های داخل مدرسه. قلکهایی به شکل مسجد الاقصی. پرچم اسراییل و امریکا کف زمین مدرسه....

       ادامه برنامه تا چند لحظه دیگر. مقنعه‌ خاكستری. چادر مشکی. جوراب سفید قدغن.لباسهای سفید یا مشکی. کیهان بچه‌ها. زرمیخ، جوهر لیمو، کاربیت، پرمنگنات، گوگرد، منیزیم.اون اواخر هم اکلیل و سرنج. جاده ابریشم. پنج‌شنبه‌ها سخنرانی امام خمینی از جماران.   رادیو: شنوندگان عزیز توجه فرمایید، مارش حمله... شنوندگان عزیز توجه فرمایید. رزمندگان سپاه اسلام... . صدایی که هم اکنون می‌شنوید وضعیت قرمز... . دوا گلی، مرکو کروم ....

       لاستیک دور سفید، قالپاق مگسی، بوق ده یازده، سونی شصت و چهار، باند خبرزه ای، پیکان کارلوکس دهه چهل. توی دهه شصت یک کوله خاکی داشتیم که باهاش مدرسه می‌رفتیم. کلاسهای آموزش نظامی. گازاشک آور...

       آتاری. کوله خاکی، شلوار خاکی، پوتین خاکی، یادش بخیر دهه شصت دهه خاکی عمر ما بود. ما روحمان را در دهه شصت جا گذاشتیم...

منبع : یک ای میل  ناشناس

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 مهر1388ساعت 0:3  توسط امیر فرهاد بخشی 

دعای دفع بلا

نقل است: در روزگاری نه چندان دور کاروانی از تجار بهمراه مال التجاره فراوان به قصد تجارت راهی دیاری دوردست شد. در میانه راه حرامیان کمین کرده به قصد غارت اموال به کاروان یورش بردند. طولی نکشید که محافظان کاروان از پای درآمده یا تسلیم گشته و دزدان به جمع آوری اموال و اثاث از روی شتران مشغول شدند. حرامیان هرچه بود گرد آوردند از مسکوکات و جواهرات و امتعه و هر چه ارزشمند بود به زور ستاندند. در بین اموال مسروقه یکی ازحرامیان کیسه ای پر از سکه های زر یافت که بسیار مایه تعجب بود چه آنکه در داخل همان کیسه به همراه سکه های زر تکه کاغذی یافت که روی آن آیه ای از قرآن در مضمون دفع بلا نوشته شده بود. حرامی شادی کنان کیسه را به نزد سر دسته دزدان برد و تمسخر کنان اشارتی نیز به دعای دفع بلا نمود. رئیس دزدان چون واقعه بدید دستور داد صاحب کیسه را احضار کنند. طولی نکشید که تاجری فلک زده مویه کنان به پای سردسته حرامیان افتاد که آن کیسه از آن من بود   و لعن و نفرین بسیار نثار عالم دینی نمود و همی گفت که من گول آن عالم را خوردم و تا آن لحظه معتقد بودم که دعای دفع بلا واقعا کارگر خواهد بود.

رئیس حرامیان اندکی به فکر فرو رفت سپس دستور داد کیسه زر را به صاحبش بر گردانند. یکی از حرامیان برآشفت که این چه تدبیری است و مگر ما قطاع الطریق نیستیم

رئیس دزدان پاسخ چنین داد: ای ابله، درست است که ما دزد مال مردمیم اما هرگز قرار نبود که دزد ایمان مردم باشیم.

+ نوشته شده در  شنبه 14 شهریور1388ساعت 23:47  توسط امیر فرهاد بخشی 

"" حکایت ""

جک از یک مزرعه‌دار در تکزاس یک الاغ خرید به قیمت ۱۰۰ دلار. قرار شد که مزرعه‌دار الاغ را روز بعد تحویل بدهد. اما روز بعد مزرعه‌دار سراغ جک آمد و گفت: متأسفم جوون. خبر بدی برات دارم. الاغه مرد.

 جک جواب داد: ایرادی نداره. همون پولم رو پس بده.

 مزرعه‌دار گفت: نمی‌شه. آخه همه پول رو خرج کردم.

 جک گفت: باشه. پس همون الاغ مرده رو بهم بده.

 مزرعه‌دار گفت: می‌خوای باهاش چی کار کنی؟

 جک گفت: می‌خوام باهاش قرعه‌کشی برگزار کنم.

 مزرعه‌دار گفت: نمی‌شه که یه الاغ مرده رو به قرعه‌کشی گذاشت!

 جک گفت: معلومه که می‌تونم. حالا ببین. فقط به کسی نمی‌گم که الاغ مرده است.

 یک ماه بعد مزرعه‌دار جک رو دید و پرسید: از اون الاغ مرده چه خبر؟

 جک گفت: به قرعه‌کشی گذاشتمش. ۵۰۰ تا بلیت ۲ دلاری فروختم و ۸۹۸ دلار سود کردم.

 مزرعه‌دار پرسید: هیچ کس هم شکایتی نکرد؟

جک گفت: فقط همونی که الاغ رو برده بود. من هم ۲ دلارش رو پس دادم. !!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت 1:12  توسط امیر فرهاد بخشی 

یه جایی خوندم:

... شنا کردن در جهت جريان آب،

 

 از عهده ماهي مرده هم بر مي آيد ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت 15:32  توسط امیر فرهاد بخشی 

 

معبد آناهیتا - کنگاور

معبد آناهیتا - کنگاور

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 1:55  توسط امیر فرهاد بخشی 

من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو يا شیطان‌صفت باشم ،

من می توانم تو را دوست داشته يا ازتو متنفر باشم،

من می‌توانم سکوت کنم، نادان و يا دانا باشم،

چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است.

و تو هم به یاد داشته باش :

من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى ، من را خودم از خودم ساخته‌ام،

تو را دیگرى باید برایت بسازد و تو هم به یاد داشته باش

منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است ،

تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.

لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان

و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى

و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه

ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى .

می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.

می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم ،

چرا که ما هر دو انسانیم. اين جهان مملو از انسان‌هاست ،

پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.

تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حكمی صادر كني و من هم،

قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.

  دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند،

  حسودان از من متنفرند ولى باز می‌ستایند،

  دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم،

چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،

  نه حسودى و نه دشمنى و نه حتا رقیبى،   من قابل ستایشم، و تو هم.

  یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد

  به خاطر بیاورى که آن‌هایى که هر روز می‌بینى و مراوده می‌کنى

  همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت،

  اما همگى جایزالخطا.

  نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى،

  و یادت باشد که کارى نه چندان راحت است...

قسمتی از دست نوشته‌های مهاتما گاندی

+ نوشته شده در  جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت 19:58  توسط امیر فرهاد بخشی